در رکاب زندگی

بر .

 

93/07/01

خانه

 

آخرین ها فرا رسیدند...زود تر از آنچه فکرش را بکنیم. زودتر از انتظار.خیلی زود...

آخرین شهر مسیر... آرین شهر

 و اندک اندک تابلوهای آخر...

 و آخرتر...!!!

این هم آخرین گردنه... بر بالای گردنه اندکی از شهر پیدا بود.

 و این هم جایی که آخرین شب سفر را در آن گذراندیم.

در کنار این امدادگران مهربان ، آماده شدیم برای روز آخر...

 پنج کیلومتر تا خانه و استقبال دوچرخه سواران بیرجندی

 خواستیم آخرین عکس را هم با تابلوی ورودی شهر بگیریم...اما این چیزی بود که به جای تابلو دیدیم...

گویی همه ی شهر ما شده بودیم...

 پا در رکاب به باغ رسیدیم. با هلهله ی دوچرخه ها...

و دیداری شیرین بعد از هشتاد روز...

 گاهی در زندگی اگر بعضی ها نباشند، نمیشود!

دوستانی که از همان ابتدا که نیت سفر کردیم همه جوره پشتیبانمان بودند. دوستانی که بودنشان قوت قلب است. که نبودشان را نمیشود متصور شد...

 و این هم خانه...

رسیدن به خانه هر چند شیرین بود اما تلخی باز کردن کوله...

هشتاد روز سفر کردیم برای آغاز، سفر به پایان رساندیم و زندگی آغاز کردیم...

روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق    شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم

جایی که تخت و مسند جم میرود به باد     گر غم خوریم خوش نبود به که می خوریم

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی