گرماب لوت

بر .

نویسنده : مهشید

عزیزان موسم جوش بهاره    چمن پر سبزه صحرا لاله زاره

دمی فرصت غنیمت دان درین فصل     که دنیای دنی بی اعتباره

(باباطاهر)

 

نمی شد ...!!! هر طور نگاه کردیم دلمان به سفری جز سفر دوچرخه رضایت نداد. آن هم کجا ؟ مسیر های بیابانی  زیبا ... که هم نزدیک بود هم دیدن شان در این فصل لذت زیادی داشت.

زمان زیادی صرف هماهنگی با دوستان شد. در نهایت ، با مریم دهقانی و رضا عمیدیان عزیز ، عزم سفر کردیم.

دوچرخه ها آماده شد. کوله ها را بستیم و روز نهم فروردین ماه ، روز موعود بود...

ساعت حدود پنج عصر ، با بدرقه ی سیاوش و مهدی هزاری عزیز و همراهی مجتبی (همسر مریم)  بیرجند را به سمت خوسف ترک کردیم. 35 کیلومتر مسیر داشتیم و زمان مناسب بود ، اما ... Laughing

عکس پایین محل قرار ما برای آغاز بود. (کوچه ی ما) . خواستم توجه دوستان غیر بیرجندی را به درختان کاج جلب کنم! تمام کوچه ها و خیابان ها پر از این درختان هست. در واقع بیرجند ، شهر کاج هاست. کاج هایی که شاید بیش از چهل سال عمر دارند.

( تعدادی از عکس ها متعلق به رضای عزیز می باشد )

 

هنوز پنج کیلومتر هم نرفته بودیم که لاستیک من پنچر شد. تیوپ عوض کردیم و دوباره راه افتادیم. که دوباره پنچری تکرار شد ! مشکل را نمی شد مثل عوض کردن تیوپ ده دقیقه ای حل کرد ، پس برای اینکه زمان را بیشتر هدر ندهیم ، من سوار ماشین مجتبی شدم و کارم شد حسرت و عکس گرفتن از بچه ها.

حسن پیش بینی باد موافق در این مسیر را داشت(با توجه به تجربه ای که در این مسیر داشت) اما دقیقا عکس این اتفاق افتاد و باد مخالف بچه هارا اذیت می کرد. شاید تنها مزیت ماشین سواری من ، اذیت کردن بچه ها به خاطر این مسئله بود Wink

قرار بود شب را در کنار پایگاه هلال احمر خوسف چادر بزنیم. اما از دوستان شنیدیم که پایگاه تغییر مکان داده. و از طرفی به خاطر باد مخالف ، پیش بینی زمانی کمی اشتباه از آب درآمد و در پایگاه پنج کیلومتری خوسف ماندیم ( و البته در داخل پایگاه)

کمی از بار مریم را کم کردیم و با مجتبی فرستادیم. مجتبی به بیرجند برگشت ، حسن مشکل دوچرخه مرا حل کرد و خوابیدیم. اما چه خوابی...!

یک تصادف همان نزدیکی و سر و صدای زیاد که بماند ، من و مریم تا خود صبح لرزیدیم!

صبح که با دوستان هلال احمر صحبت میکردیم متوجه شدیم دیشب مسئول پایگاه پیشنهاد استفاده از بخاری را به حسن داده ، اما حسن قبول نکرده و گفته چون فردا شب قرار است در کویر و چادر بخوابیم ، بهتر است کمی به شرایط عادت کنیم.البته که من و مریم به بهانه ی همین سرما ، دو ساعتی از تایمی که حسن مشخص کرده بود بیشتر خوابیدیم Laughing

با امدادگران عزیز خداحافظی کرده و به سمت خوسف حرکت کردیم.

نمایی از بافت قدیمی شهر خوسف

هدف روز اول رسیدن به نیزار خور بود. بعد از خوسف وارد فرعی نیزار شدیم .

جاده خلوت ، زمین رنگ به رنگ و آفتابی که هنوز ملایم بود. نسیم خنک و لذت و لذت و لذت...

رضا ، معتمد به جاده ی خلوت :)

و البته موتور مال ما نبود و صاحبش را هم ندیدیم

این هم انتهای جاده ی آسفالت و زینی که رضا را خیلی اذیت میکرد Laughing

حسن وعده ی دیدار  رود بزرگی را داده بود.

رود شور

اما در این فصل خیلی کم آب بود

جاده خاکی و ابرهای زیبا Smile

نمیدانم نتیجه ی کم تردد بودن مسیر بود یا نوع وسیله ی نقلیه ی ما ، هر چه بود ، خیلی با تعجب نگاه میکردند.

 گرد بااااااد Wink

حدود 35 کیلومتر بعد از خوسف بالاخره به جایی رسیدیم که باید از جاده خارج میشدیم.

مسیر واقعا هیجان انگیز بود.

دو انتخاب داشتیم. یا از مسیر رود های فصلی میرفتیم که شن نرم داشت. یا مسیر بالای این رود ها که پر از سنگ های سیاه ریز و درشت بود. هر کدام مسیری انتخاب کرده و رفتیم. در همان اوایل مسیر ، یک گله ی بزرگ گوسفند و دو چوپان مهربان دیدیم. گله پر بود از بزغاله های با نمک Smile

گل های بیابانی زیبای زیبای زیبا

سرپرست محترم در حالی که چک میکند گم شده ایم یا نه Laughing

و نهار Smile

آخ که چقدر قشنگ بود Smile

آن تپه رو به رو را به خاطر بسپرید تا بعدا Wink

وقتی سرپرست فرصت غذا خوردن نمیدهد ، رضا شکلات های چسبیده به موبایل می خورد Laughing

استراحت های کوتاه و دل چسب

رسیدیم به همان تپه ای که عکسش آن بالا بود ، سمت راستمان همان تپه و سمت چپمان چادر و گله دیده می شد. داشتیم به غروب نزدیک میشدیم. حسن رفت تا بپرسد و از مسیر مطمئن شود. خیلی طول کشید و وقتی برگشت آن قدر دیر شده بود که مجبور شویم همان جا ، قبل از تاریکی چادر بزنیم.

واقعا نمیدانم در دل بچه ها چه می گذشت اما من از ته دل بابت خوابیدن در بیابان خوشحال بودم. شاید بهترین شب مانی بود که تا به حال داشتم... اما چه شبی...

رفتیم سمت همان تپه. کنارش آب انبار بود. می دانستیم که نیمه شب یک ساعت بارندگی نرم داریم. دور چادر آبراه ساختیم و میخ ها را حسابی محکم کردیم. بار دوچرخه ها را باز کردیم که خیس نشود  دوچرخه ها را بردیم کنار آب انبار و رویش کاور کوله کشیدیم.

معلوم هست که چقدر ذوق زده بودم. نه؟Wink

موبایل آنتن نمیداد و رضا برای تماسی ضروری و اعلام مکان به دوستانی که در جریان برنامه بودند، بالای همان تپه رفت . آن نقطه کوچک زرد خانه ی ماست.

چون پیش بینی ما رسیدن به نیزار بود ، آب به همان اندازه ( و البته کمی بیشتر) داشتیم . پس تصمیم گرفتیم آب هایی که همراه داریم را برای آشامیدن نگه داریم و برای مصارف دیگر ، آب تصفیه کنیم. حسن تصفیه آب ساخت و به راحتی از آبِ آب انبار استفاده کردیم.

ماه و شب ابری

و اما ماجرای شبی که گذشت...

من و مریم با توجه به تجربه شب قبل ، نگران سرمای امشب بودیم. اما هوا واقعا عالی بود و خبری از سرما نبود. گاهی از خواب بیدار می شدم و از صدای بارون نرمی که میخورد به چادر لذت میبردم و در گرما و شیرینی دلچسب چادر ، دوباره میخوابیدم. که ناگهان صدای غرشی فوق العاده عظیم همه مون رو با وحشت از خواب پروند . از داخل چادر می دیدم که بیرون روشن و تاریک میشه! صاعقه ...

میدونستم موقعیت خطرناکه ولی چون اطلاعات کافی درمورد این اتفاق داشتم ، می دونستم باید چه کنم. لباس پوشیدیم. تمام وسایل فلزی و الکتریکی رو در چادر گذاشتیم و یکی یکی به صورت نیم خیز به سمت آب انبار رفتیم. اون جا امن بود. و نمیدونید ...نمیدونید چه صحنه های زیبایی رو دیدیم. و البته که اصلا حسرت نداشتن عکس ازون صحنه ها رو نمیخورم. چون میدونم بردن دوربین میتونست عواقب بدی داشته باشه برامون. یکی دوساعتی همان جا نشسته بودیم و منتظر قطع شدن باران و صاعقه.

غرق در لذت باران و هوای عالی بودم اما وقتش بود برگردیم و بخوابیم که فردا انرژی کافی برای جبران مسیر داشته باشیم.

مسیر نیزار به سمت راست و مسیر آب گرم لوت به سمت چپ بود. از اول قصدمان رفتن به نیزار و سپس آب گرم بود. اما باد خیلی شدیدی که می آمد و البته تن های گرفته ی ناشی از گرم و سرد شدن شب گذشته ، باعث تغییر در تصمیم شد. به سمت آب گرم حرکت کردیم.

گوسفندان چادر خواب Wink

و این هم مسیر آب گرم که کلا پوشیده از شن بود و هیجان بسیار زیاااادی وارد می کرد Smile

یادی از هزاری عزیز و هدف بزرگش.

زمین جای درخت است ، نه مین.

مین دشمن انسان و زمین

در نزدیکی آب گرم ، پوشش زمین کاملا عوض شد. خاک تیره و کوبیده شده

زمین پفکی

و آب گرم لوووووت Smile

آن تپه ی سمت راست تصویر ، تخت سلیمان نام داشت

شب در آب گرم ماندیم. تنی به آب زدیم. البته هزاری ، سیاوش و سعیده (دوستی از یزد) هم شب به ما پیوستند و صبح به تماشای کلوت های فوق العاده زیبا رفتیم

گلهای زیبا

و... پایان Smile

 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی